تبليغاتX
روزگار من
سلام...
خیال نیست...
من واقعا خیلی وقتا شده اومدم توی میدون....
انقدر نشستم و گریه کردم تا تو چراغ طبقه بالا رو خاموش کردی و خوابیدی....
شب بخیر گفتم بهت و رفتم....
خیلی وقتا این اتفاق افتاده....
اما چه فایده؟؟؟
شاعر میگه:
به درگاه الهی کی روا بی
گل از مو دیگری گیره گلابش
حکایت منه....
من عاشق تو ام انوقت تو با کس دیگه ای ازدواج میکنی....
میدونی زندگی همینه دیگه.....
از وقتی سیر سلوک میکنم ، پیرم بهم گفت عشق حقیقی در فراغه....
اونی که به وصال برسه عشق حقیقی نیست....
حالا خوشحالم و به آرزوم رسیدم که حداقل عاشق حقیقی ام.....
میسوزم ولی در اوج لذت عرفانی و عاشقانه ی خودم دارم به سر میبرم....
عشق عشق عشق.....
عشق برای من زندگیه.... چه برسه به اینکه عشق حقیقی باشه و به وصال نرسه که به وصال هم نرسید.....
تا آخر عمر افتخار میکنم و روزی که بمیرم به خودم میبالم که عاشق مردم....
********************************
********************************
حرف؟
یه چمدون حرف؟
منظورت همون حرفاییه که تقریبا یکسال تمام خودمو میکشتم که بگی و نگفتی؟؟؟؟
نه!
تو هیچی پیش من جا نزاشتی مهسا....
فقط دلمو بردی و بردی و رفتی و رفتی و رفتی....

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

منم بگم؟

همیشه دوست داشتی منو بسوزونی.نه؟؟؟

می دونم که می دونی چه حسی بهت داشتم و دارم.....

میدونم که می دونی چقدر احساساتی هستم....

فقط دلت می خواد که با احساسم منو آزار بدی....

فقط دلت می خواد اشکمو در بیاری...

حیف که نیستی ببینی الان که دارم اینا رو می نویسم چه جوری گریه می کنم....

نمی فهمم چی می نویسم...

فقط می نویسم.....

 

 

+ نوشته شده توسط م.ر در یکشنبه 1391/02/17 و ساعت 11:35 |
یه وقتایی میام لب پنجره.فکر میکنم تو هنوز توی ماشینت آن طرف نشسته ای و داری به من نگاه میکنی!!!

اما همه اینا فقط خیال....تو نیستی و من باید تورو فراموش کنم.اما یه چیزایی مثل یه مشت حرف توی چمدان احساسی که بی هوا پیش تو جا گذاشته ام باقی مونده.می دونم که از همه اونا بی خبری....همین منو به سمت تو میکشه!!!!

انقدر که بیام جلو بزنم روی شونت و بگم:

گوشت با منه؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط م.ر در سه شنبه 1391/02/12 و ساعت 14:52 |
دلم می خواست امروز تو میومدی دنبالم....امروز با تو بر می گشتم خونه....انقدر دلم می خواد که همین الان اومدم و پست گذاشتم....

خوش باشی همیشه علی.....

روزگارت شاد باد عزیزم....

+ نوشته شده توسط م.ر در شنبه 1391/02/02 و ساعت 15:58 |

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم

وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم

چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه 1390/12/15 و ساعت 12:56 |
ترک کردن آدم ها هم آدابی دارد!!!

اگر آداب ماندن نمی دانید

حداقل

درست ترکشان کنید

تا....

تا ترک برندارند....

+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه 1390/12/15 و ساعت 12:47 |
سلام.

دلم برایت تنگ شده...اما چه فایده....

چه فایده که می دانم دوستم داری و همه راه ها را به رویم می بندی...شاید هم دیگر هیچ دوست داشتنی در کار نیست...فقط خیال می کنم که دوستم داشتی و داری....حتما همین طوراست..اما باورش سخت است...

روزگارت شادباد عزیزم.....

+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه 1390/12/15 و ساعت 12:43 |

یک فضای غریب.چراغ هایی خاموش.میز چوبی در کنار...تنها روشنایی فضا شمع هایی است که روی میز می سوزند.چه تشعشع زیبایی!!از این آدم های جورواجور,کوچک و بزرگ,چاق و لاغر,چه سایه های زیبایی ساخته است.سایه هایی که گاه تصویری مخوف می سازد.می ترسم!حس عجیبی دارم.از خودم می پرسم اینجا چه کار می کنی؟چرا آمدی؟

دلم قرص می شود وقتی می بینم در کنارم نشسته ای.آرام می گیرم.صدای موسیقی آرامی که فضا را پر کرده در گوشم نجوا می کند.دل می سپرم به همین نجوا.آرام تر می شوم.نور شمع ها جذبم می کند.ستاره ی چوبی پنج پری که شش شمع را بغل کرده است.در دلم می گویم:آن شمع را می بینی؟همان که آن گوشه ی این ستاره است.همان که از همه کم نورتر است.چه نور ضعیفی دارد.مثل حضور تو.کمرنگ ترین عضو در این گروه تویی.درونم می لرزد.فضا برای من از قله کوه هم سرذتر است.انقدر سرد که دارم می لرزم.دستانم یخ زده نگاهم بروی شمع خشک می شود.به روی همان شمع کم نور.می خواهم از آن گرما بگیرم.اینجا هیچکس با من نیست.

چرا!هست!گرمایی حس می کنم.تو دستانم را گرفته ای.از چشمانت می خوانم که می دانی حالم خوش نیست.لبخندی می زنم.می خندی.مثل همیشه خنده از نگاهت پیداست.یک دنیا مهر از نگاهت قرض می گیرم.می فهمم که نه!!!تنها نیستم.تو هم هستی.همین جا در کنار من و چقدر آرامی!شاید به خاطر انرزی است که در فضا پخش شده و من با آن غریبه ام.می پرسی چرا اینقدر دستانت سرد است؟

-نمی دانم.

-به خاطر کم خونیه.

سرم را تکان می دهم که آری.اما نه!!!این فضا مرا یخ زده کرده است.تو دستم را لمس می کنی و من از درونم با تو حرف میزنم.

در این جمع کسی است که دنیا دنیا با او حرف دارم.دلم می خواهد حسابی دعوایش کنم.اما مگر من بلدم؟؟؟؟نه!!!!

هیچ وقت نتوانسته ام حرفهای دلم را بزنم.همیشه همین جا...گوشه قبرستان خرف های دلم همه حرف ها را خاک کرده ام.تو در میان نشسته ای.دست هایش سرت را محصور میکند.نگاهعم با نگاهش گره می خورد.فکری تلخ از ذهنم می گذرد.حس و حالم بدتر می شود.فورا نگاهم را برمی گردانم.می دانم که فهمیده است در ذهن مغشوشم چه خبر است.روی بر می گردانم.گره از ابرو می گشایم و می گویم:آرام باش!تمام این لحظه ها تمام می شوند.چند دقیقه صبر کن بعد برو...به ساعت نگاه می کنم...دقیقه های لعنتی!!وقتی لازمتان ندارم چقدر کند راه می روید.سعی می کنم فکرم را منحرف کنم.بازهم به همان شمع خیره می شوم.حالا دیگر باور دارم که آن کم نورترین من هستم!

تو باز میگردی.کمی کنار هم می نشینیم.تو غرقی...غرق در باورهایت و ایمانی که به این فضا داری ومن از آن هیچ نمیدانم.توکه کنارم می نشینی انگار در فضای زمستانی این مکان بهار می آید.شاید هم تابستان!!تابستان دستهایت را دوست دارم.نمی دانی چه حسی دارند یخ های داخل لیوان وقتی گرمای آفتاب آبشان میکند.می دانند که به جمع وسیعی از قطره ها می پیوندند.حس شان حس تکامل است.حس یکی شدن.این زیبا نیست؟؟؟چرا!!!!زیباست!!!!دستانم که این طور می گویند.نگاهی به ساعت می اندازم.نگاهت می کنم و با نگاه هایمان حرف می زنیم.

-می خوام برم.

-نمی مونی؟

نه برم بهتره!کار دارم.

-چی کار داری؟

-یه کاری!!!  

یک طوری که انگار از خرفهایم دلخوری لب هایت را جمع می کنی و سعی می کنی بی تفاوت باشی.می فهمم که ناراحت شدی اما مگر می توانم این جا در این میان حرفی بزنم!!!

میگم می خوام ساعتم را درست کنم.

واقعا می خواستم همین کار را کنم.

-باشه برو.....

دنبالم می آیی.کیفم در اتاق دیگری است.پالتویم را می آوری.من هستم,تو,دختری و دیگری و البته در تراس نیز همان!!!!صدایش می آید.آدرس همان جا را دارد برای کسی که پشت خط است می خواند.همین رسالت و که میآیی..آره...آفرین بیا دیگه ما منتظرتیم...آره...

و حرف هایی که من دیگر نمی شنوم.حواسم می رود پی دختر.کارت ویزیت خود را پخش می کند.روی کارت را نگاه می کنم در حد آنکه بدانم برای چیست؟نوشته:برای ثبت لحظات زیبایتان به ما اعتماد کنید.بهرامی....شماره اش هم هست.می فهمم که عکاس است و فیلمبردار.از چیزی در می رود.نگاهش را می دزدد.چرا؟نمی دانم!وقتی کارت را جلوی تو می گیرد می گویی:اول دست بده!!!

نمی خواهد شاید حضور من مانع می شود.نمی توانم ببینم.سرم را بر میگردانم.بارها گفته بودم بدم می آید با زن دیگری دست بدهی!!قبلا حرفش را زده بودیم...یادت هست؟؟؟بعید می دانم...اگر یادت بود که...تو که این کار را نمی کردی!خودت گفته بودی...شاید من کبک زیر برف بودم!!!حتما!!!سعی می کنم آرام باشم.اما نگاهم را از همه می دزدم.

چقدر گرم با او حرف می زنی:نبودی هفته پیش....

دختر جواب می دهد و من نمی شنوم.دارم فکر می کنم.اگر من جای او این کار را کرده بودم چه می شد؟؟؟اگر من با مردها دست می دادم...؟؟اگر...؟؟؟

پالتویم را آماده کرده ای که بپوشم.نگاهت می کنم و لبخند می زنم.تشکر می کنم و می پوشم.کنترل ضربان قلبم از دستم خارج شده.حس بدی دارم!حس فردی که دستان کسی دارد گلویش را سخت می فشارد.فردی که چشم هایش را بسته تا نبیند چه کسی قصد جان او را کرده است.

دختر می پرسد:دارید می رید؟

او هم دزدی می کند.نگاهش را می گویم.در دلم می گویم:دخترک!تو دیگر چرا؟او مرا خرد کرد.من باید مثل دانه های تسبیح پخش زمین شوم.می گویم:بله با اجازتون!!

-خواهش می کنم.

اوضاع از این هم بدتر می شود.درب تراس باز می شود.نمیتوانم نگاهش کنم.بازهم سرقتی صورت می گیرد.نگاه هایی که به فنا می روند.

او-چرا اینجا جمع شدید؟

تو_مهسا می خواد بره...

او-خب میگم چی شده حالا اینجا جمع شدید داری میری؟

(تلخی می بارد روی سرم.در دلم از همه می پرسم شکلات شیرین شیرین دارید؟؟؟)

من_ بله با اجازتون.خوشحال شدم دیدمتون.

دست میدم.این دفعه نه مثل قبل با دست چپ بلکه با دست راست.فندکش را روی میز می گذارد.چند ثانیه ای دست یخ زده ام روی هوا معلق می ماند.دست می دهد تلخ تر می شوم.خداحافظی می کنم.تو می آیی.در را باز میکنی اما آرام...مبادا سروصدایی شنیده نشود.از خودم می پرسم: این همه سرو صدا!!دانه های تسبیح پاره شده...شکستن وجودم...فروریختن احساسم...ترک خوردن قلبم...چطور این صدا ها فضا را به هم نزد؟؟؟

قبل از رفتن به همان شمع نگاه می کنم.هنوز همان طور کم نور می سوزد.ذره ای از وجودم آنجاست.می خواهد بداند بعد از رفتنم چه خواهد شد؟؟تابستان دستانت را در آنجا به مهمانی زمستانی دستان چه کسی می بری؟؟؟

لحظه آخر خداحافظی دستهایمان روی هم سر می خورد.می روی.در را می بندی.من می ایستم.خیره به در نگاه می کنم.می گویم:رفت؟بله رفت.انقدر گیجم که نمی دانم باید آسانسور را بزنم.می زنم.می آید.یادم می رود باید سوار شوم.چه شده؟چه بلایی سر من آمده؟لعنت بر من!چرا آمدم؟سوار می شوم و می روم....

می دانم...امشب حرف خواهی زد.همیشه 5شنبه ها متحول می شوی.اما مثل سکه در چرخشی که آن روی خود را نشان می دهد.از 4شنبه برای 5 شنبه خود را باید آماده کرد.حرف میزنی اما انگار این حرفها مال تو نیست.اصلا از جنس تو نیست...شمشیر دستت تیز است.نیش زبانت زهرآلود.بیچاره من!همان شمع کم نورم که می سوزد و به حال هیچکس هیچ فرقی نمی کند.یادت هست؟طوفان جانانه ای که از کوره دهانت برخاست تا آن شمع را خاموش کند؟خاموش نشد؟فوت های ممتد تو هم مرا بیشتر سوزاند و هم در نهایت خاموش کرد.شعله ام به درون مایع وجودم فروکش کرد.هیچ نگفتم.رفتی.خاموش مثل شهریار قصه ای که برای هم میخواندیم.بگذار تا دوباره تلاشی کنم!این حرف شهرزاد قصه مان است.صدایم خفه است.نه؟می دانم نخواهی شنید.سرت میان دستهایی محصور است.مثل کسی که عجله داشت حرفهایش را تند بزند و برود گفتی و رفتی.رفتی به فکر نجات...تقدیر را بهانه نکن...تقدیر برای هیچ وقت برای هیچ کس کاری نکرده است!

+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه 1390/12/01 و ساعت 13:30 |
تو چه میدونی از این حال خراب دل من؟؟؟
به اندازه همه این مدت که ننوشتم تو این مدت نوشتم.از در دلم از غصه هام.اما کی می فهمه حالمو؟؟؟؟؟
گاهی از خدا می برسم خدایااااااا این چه تقدبربه؟؟؟این چه حال و روزیه که من دارم؟؟؟
علی جان....
عزیزم.....
تو این مدت کلی جریان های مختلف بیش اومد....
چند روزی هست که میرم مشاوره.چون واقعا حالم خوب نیست نتیجه این شد که من آسیب هایی دیدم که باید برطرف بشه...
نمی تونم بگم چیه...نمی تونم حرف بزنم چون معتقدم حرف زدن دیگه فایده ای نداره....
فایده ای نداره.....
جمعه.۱۳/۸/۱۳۹۰ـ۱۱:۵۳ب.ظ
+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه 1390/12/01 و ساعت 13:24 |
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همه آدما خسته بودم
وقتی رسیدی که نبود امیدی
اما تو مثل معجزه رسیدی
وقتی رسیدی که شکسته بودم
از همه آدما خسته بودم
بعد یه عالم اشک و بغض و فریاد
خدا تو رو برای من فرستاد
خوب میدونم جای تو رو زمین نیست
خیلیه فرق تو فقط همین نیست
آدمای قصه های گذشته به کسی مثل تو میگن:
فرشته
فرشته نجات
فرشته نجات
تو جون ازم بخواه
اونم کمه برات
رسیدی از یه جا که آشنا بود
شبیه تو فقط تو قصه ها بود
تو از یه جای خیلی دور اومدی
قفلو شکستی مثل نور اومدی
تو همونی که آرزوی من بود
همیشه هر جا رو به روی من بود
شبا تو خوابم تو رو دیده بودم
خیلی شبا بهت رسیده بودم
خوب میدونم
جای تو رو زمین نیست
خیلیه فرق تو فقط همین نیست
آدمای قصه های گذشته به کسی مثل تو میگن:
فرشته
فرشته نجات
فرشته نجات
تو جون ازم بخواه اونم کمه برات........

فرشته نجات من فقط تویی عزیزم......
+ نوشته شده توسط م.ر در چهارشنبه 1390/11/19 و ساعت 19:50 |
زندگی یعنی امیدو تو به من شنون دادی
میرسه صبح سپیدو تو به من نشون دادی
دست به دست از ابتدارو
پا به پا تو جاده هارو
معنی وازه ما رو
با توام تا انتها رو
تو به من نشون دادی
تو به من نشون دادی چطور سر پا بمونم
اگرم خوردم زمین پاشم چه آسون می تونم
تو به من نشون دادی چطور از عشق بخونم
احتمالا می دونستی راهشو نمی دونم
تو به من نشون دادی دوست دارم چه رنگیه
جمله عاشقتم چه جمله قشنگیه
تو به من نشون دادی عهد همیشگی چیه؟
عاشق بی قید و شرط قهرمان اصلی کیه؟
تاریخ:جمعه.۶/۸/۱۳۹۰ ساعت:۱۰:۳۵ق.ظ
+ نوشته شده توسط م.ر در چهارشنبه 1390/11/19 و ساعت 19:46 |