یک فضای غریب.چراغ هایی خاموش.میز چوبی در کنار...تنها روشنایی فضا شمع هایی است که روی میز می سوزند.چه تشعشع زیبایی!!از این آدم های جورواجور,کوچک و بزرگ,چاق و لاغر,چه سایه های زیبایی ساخته است.سایه هایی که گاه تصویری مخوف می سازد.می ترسم!حس عجیبی دارم.از خودم می پرسم اینجا چه کار می کنی؟چرا آمدی؟
دلم قرص می شود وقتی می بینم در کنارم نشسته ای.آرام می گیرم.صدای موسیقی آرامی که فضا را پر کرده در گوشم نجوا می کند.دل می سپرم به همین نجوا.آرام تر می شوم.نور شمع ها جذبم می کند.ستاره ی چوبی پنج پری که شش شمع را بغل کرده است.در دلم می گویم:آن شمع را می بینی؟همان که آن گوشه ی این ستاره است.همان که از همه کم نورتر است.چه نور ضعیفی دارد.مثل حضور تو.کمرنگ ترین عضو در این گروه تویی.درونم می لرزد.فضا برای من از قله کوه هم سرذتر است.انقدر سرد که دارم می لرزم.دستانم یخ زده نگاهم بروی شمع خشک می شود.به روی همان شمع کم نور.می خواهم از آن گرما بگیرم.اینجا هیچکس با من نیست.
چرا!هست!گرمایی حس می کنم.تو دستانم را گرفته ای.از چشمانت می خوانم که می دانی حالم خوش نیست.لبخندی می زنم.می خندی.مثل همیشه خنده از نگاهت پیداست.یک دنیا مهر از نگاهت قرض می گیرم.می فهمم که نه!!!تنها نیستم.تو هم هستی.همین جا در کنار من و چقدر آرامی!شاید به خاطر انرزی است که در فضا پخش شده و من با آن غریبه ام.می پرسی چرا اینقدر دستانت سرد است؟
-نمی دانم.
-به خاطر کم خونیه.
سرم را تکان می دهم که آری.اما نه!!!این فضا مرا یخ زده کرده است.تو دستم را لمس می کنی و من از درونم با تو حرف میزنم.
در این جمع کسی است که دنیا دنیا با او حرف دارم.دلم می خواهد حسابی دعوایش کنم.اما مگر من بلدم؟؟؟؟نه!!!!
هیچ وقت نتوانسته ام حرفهای دلم را بزنم.همیشه همین جا...گوشه قبرستان خرف های دلم همه حرف ها را خاک کرده ام.تو در میان نشسته ای.دست هایش سرت را محصور میکند.نگاهعم با نگاهش گره می خورد.فکری تلخ از ذهنم می گذرد.حس و حالم بدتر می شود.فورا نگاهم را برمی گردانم.می دانم که فهمیده است در ذهن مغشوشم چه خبر است.روی بر می گردانم.گره از ابرو می گشایم و می گویم:آرام باش!تمام این لحظه ها تمام می شوند.چند دقیقه صبر کن بعد برو...به ساعت نگاه می کنم...دقیقه های لعنتی!!وقتی لازمتان ندارم چقدر کند راه می روید.سعی می کنم فکرم را منحرف کنم.بازهم به همان شمع خیره می شوم.حالا دیگر باور دارم که آن کم نورترین من هستم!
تو باز میگردی.کمی کنار هم می نشینیم.تو غرقی...غرق در باورهایت و ایمانی که به این فضا داری ومن از آن هیچ نمیدانم.توکه کنارم می نشینی انگار در فضای زمستانی این مکان بهار می آید.شاید هم تابستان!!تابستان دستهایت را دوست دارم.نمی دانی چه حسی دارند یخ های داخل لیوان وقتی گرمای آفتاب آبشان میکند.می دانند که به جمع وسیعی از قطره ها می پیوندند.حس شان حس تکامل است.حس یکی شدن.این زیبا نیست؟؟؟چرا!!!!زیباست!!!!دستانم که این طور می گویند.نگاهی به ساعت می اندازم.نگاهت می کنم و با نگاه هایمان حرف می زنیم.
-می خوام برم.
-نمی مونی؟
نه برم بهتره!کار دارم.
-چی کار داری؟
-یه کاری!!!
یک طوری که انگار از خرفهایم دلخوری لب هایت را جمع می کنی و سعی می کنی بی تفاوت باشی.می فهمم که ناراحت شدی اما مگر می توانم این جا در این میان حرفی بزنم!!!
میگم می خوام ساعتم را درست کنم.
واقعا می خواستم همین کار را کنم.
-باشه برو.....
دنبالم می آیی.کیفم در اتاق دیگری است.پالتویم را می آوری.من هستم,تو,دختری و دیگری و البته در تراس نیز همان!!!!صدایش می آید.آدرس همان جا را دارد برای کسی که پشت خط است می خواند.همین رسالت و که میآیی..آره...آفرین بیا دیگه ما منتظرتیم...آره...
و حرف هایی که من دیگر نمی شنوم.حواسم می رود پی دختر.کارت ویزیت خود را پخش می کند.روی کارت را نگاه می کنم در حد آنکه بدانم برای چیست؟نوشته:برای ثبت لحظات زیبایتان به ما اعتماد کنید.بهرامی....شماره اش هم هست.می فهمم که عکاس است و فیلمبردار.از چیزی در می رود.نگاهش را می دزدد.چرا؟نمی دانم!وقتی کارت را جلوی تو می گیرد می گویی:اول دست بده!!!
نمی خواهد شاید حضور من مانع می شود.نمی توانم ببینم.سرم را بر میگردانم.بارها گفته بودم بدم می آید با زن دیگری دست بدهی!!قبلا حرفش را زده بودیم...یادت هست؟؟؟بعید می دانم...اگر یادت بود که...تو که این کار را نمی کردی!خودت گفته بودی...شاید من کبک زیر برف بودم!!!حتما!!!سعی می کنم آرام باشم.اما نگاهم را از همه می دزدم.
چقدر گرم با او حرف می زنی:نبودی هفته پیش....
دختر جواب می دهد و من نمی شنوم.دارم فکر می کنم.اگر من جای او این کار را کرده بودم چه می شد؟؟؟اگر من با مردها دست می دادم...؟؟اگر...؟؟؟
پالتویم را آماده کرده ای که بپوشم.نگاهت می کنم و لبخند می زنم.تشکر می کنم و می پوشم.کنترل ضربان قلبم از دستم خارج شده.حس بدی دارم!حس فردی که دستان کسی دارد گلویش را سخت می فشارد.فردی که چشم هایش را بسته تا نبیند چه کسی قصد جان او را کرده است.
دختر می پرسد:دارید می رید؟
او هم دزدی می کند.نگاهش را می گویم.در دلم می گویم:دخترک!تو دیگر چرا؟او مرا خرد کرد.من باید مثل دانه های تسبیح پخش زمین شوم.می گویم:بله با اجازتون!!
-خواهش می کنم.
اوضاع از این هم بدتر می شود.درب تراس باز می شود.نمیتوانم نگاهش کنم.بازهم سرقتی صورت می گیرد.نگاه هایی که به فنا می روند.
او-چرا اینجا جمع شدید؟
تو_مهسا می خواد بره...
او-خب میگم چی شده حالا اینجا جمع شدید داری میری؟
(تلخی می بارد روی سرم.در دلم از همه می پرسم شکلات شیرین شیرین دارید؟؟؟)
من_ بله با اجازتون.خوشحال شدم دیدمتون.
دست میدم.این دفعه نه مثل قبل با دست چپ بلکه با دست راست.فندکش را روی میز می گذارد.چند ثانیه ای دست یخ زده ام روی هوا معلق می ماند.دست می دهد تلخ تر می شوم.خداحافظی می کنم.تو می آیی.در را باز میکنی اما آرام...مبادا سروصدایی شنیده نشود.از خودم می پرسم: این همه سرو صدا!!دانه های تسبیح پاره شده...شکستن وجودم...فروریختن احساسم...ترک خوردن قلبم...چطور این صدا ها فضا را به هم نزد؟؟؟
قبل از رفتن به همان شمع نگاه می کنم.هنوز همان طور کم نور می سوزد.ذره ای از وجودم آنجاست.می خواهد بداند بعد از رفتنم چه خواهد شد؟؟تابستان دستانت را در آنجا به مهمانی زمستانی دستان چه کسی می بری؟؟؟
لحظه آخر خداحافظی دستهایمان روی هم سر می خورد.می روی.در را می بندی.من می ایستم.خیره به در نگاه می کنم.می گویم:رفت؟بله رفت.انقدر گیجم که نمی دانم باید آسانسور را بزنم.می زنم.می آید.یادم می رود باید سوار شوم.چه شده؟چه بلایی سر من آمده؟لعنت بر من!چرا آمدم؟سوار می شوم و می روم....
می دانم...امشب حرف خواهی زد.همیشه 5شنبه ها متحول می شوی.اما مثل سکه در چرخشی که آن روی خود را نشان می دهد.از 4شنبه برای 5 شنبه خود را باید آماده کرد.حرف میزنی اما انگار این حرفها مال تو نیست.اصلا از جنس تو نیست...شمشیر دستت تیز است.نیش زبانت زهرآلود.بیچاره من!همان شمع کم نورم که می سوزد و به حال هیچکس هیچ فرقی نمی کند.یادت هست؟طوفان جانانه ای که از کوره دهانت برخاست تا آن شمع را خاموش کند؟خاموش نشد؟فوت های ممتد تو هم مرا بیشتر سوزاند و هم در نهایت خاموش کرد.شعله ام به درون مایع وجودم فروکش کرد.هیچ نگفتم.رفتی.خاموش مثل شهریار قصه ای که برای هم میخواندیم.بگذار تا دوباره تلاشی کنم!این حرف شهرزاد قصه مان است.صدایم خفه است.نه؟می دانم نخواهی شنید.سرت میان دستهایی محصور است.مثل کسی که عجله داشت حرفهایش را تند بزند و برود گفتی و رفتی.رفتی به فکر نجات...تقدیر را بهانه نکن...تقدیر برای هیچ وقت برای هیچ کس کاری نکرده است!
+ نوشته شده توسط م.ر در دوشنبه
1390/12/01 و ساعت
13:30 |